
✍امیررضا بیدگلی
محمدرضا شفیعی کدکنی، نزدیک ۳۳ سال پیش (۱۳۷۲)، در برگه های ۹۰ تا ۹۵ کتاب مفلس کیمیافروش؛ نقد و تحلیل شعر انوری ابیوردی سراینده ی پارسی سده ششم هجری – که همزمان با فرمانروایی سلجوقیان بر پهنه ایران زمین میزیست – مینویسد:
“برای فهم اغراقهای ادبیات درباری و سیر تکاملی آن تا روزگار انوری که اوج این گونه شعر است، ما باید به یک قانونمندی عام در تاریخ اجتماعی سرزمین ایران توجه داشته باشیم، قانونی که شاید تا کنون کسی به آن کوچکترین توجهی نکرده است و یکی از مبانی عمده جامعه شناسی ادبیات ایران و شاید هم یکی از اصول کلی شناخت ادوار تاریخی ایران است.
از تامل در دو نمونه از جوامع تاریخ معاصر به چند و چون این قانون می توان پی برد. مثلاً نگاهی کنید به دو کشور پادشاهی انگلستان و [….]. به راحتی میتوانید با این قانونمندی برخورد تجربی داشته باشید و سپس این قانون عام را در مسیر تاریخی کشور خودمان و ادوار سیاسی آن گسترش دهید. انگلستان به عنوان یک جامعه بهرهمند از خرد متکی به تجربه ی آزادی و [….] یا هر کشوری از سنخ آن، کشوری نفس کشنده در موجودیتی استبدادی. این دو جامعه را فقط از دیدگاه زبان مورد مطالعه قرار دهید. منظور ما در اینجا مقایسه زبان عربی [….] و زبان انگلیسی رایج در جزایر بریتانی نیست. زبان در اینجا مفهومی دیگر دارد و با مثالهای سادهای که هم اکنون میآوریم مفهوم آن برای شما روشن خواهد شد. در یک کلام بحث بر سر زبان نیست، بحث بر سر رفتار جامعه با زبان است.
به اعماق پیچیده مفاهیم فلسفی و هنری و اخلاقی و الهیاتی کاری نداریم به چند نمونه ساده از واژگانی که در زندگی روزمره انسان معاصر – در هر کدام از این دو کشور جریان دارد – نگاهی میافکنیم و سعی میکنیم از کلمات عاطفی emotive که ذاتاً شناورند، صرف نظر کنیم و به واژگان زبان گزارشی discoursive بپردازیم، مثلاً کلماتی مانند «مهندس»، «دکتر»، «استاد»، «دانشمند»، «فیلسوف»، «کشیش»، و «اسقف» و «تیمسار» و مشابهات آن که دارای مفاهیم عام و جهانی هستند در هر کدام ازاین دو جامعه توجه کنید، اگر به محیط زندگی مردم این دو جامعه و رسانههای موجود در آنها دقت کنید محال است در انگلستان کسی را که «دکتر» نیست در خطاب -خواه کتباً و خواه شفاهاً – دکتر بخوانند یا کسی را که «مهندس» نیست مهندس بنامند بگذریم از ازین که اصولا «مهندس بودن» در فارسی است که می تواند عنوان افراد قرار گیرد.
غرض یادآوری این نکته بود که در جامعۀ برخوردار از تربیت دموکراسی، کلمات را بهراحتی نمیتوان شناور کرد. کلمات مانند انسانها حیثیتِ خاص خود را دارند و کلّ جامعه است که میتواند در باب سرنوشتِ مفهومی کلمات تصمیم بگیرد. بنابراین اگر کسی «کشیش» است شما در چنان جامعهای نمیتوانید بهراحتی او را «اسقُفِ اعظم» یا بالاتر خطاب کنید. هم او ناراحت میشود و هم جامعه شما را از بابتِ تجاوُز به حدود کلمات مورد شماتت قرار خواهد داد. بر همین قیاس کلماتی از نوع «استاد» و «دانشمند» و «فیلسوف» و «صاحبقران» و «تیمسار» و امثال آن.
امّا در جامعۀ استبدادی مسائل برعکس جریان دارد. شما جای هر کلمه را با همسایههای آن و با مدارجِ بالای آن بهراحتی میتوانید عوض کنید. نه مخاطب شما از این بابت احساس شرمساری خواهد کرد و نه جامعه شما را مورد انتقاد قرار خواهد داد که این کسی را که تو مثلاً فلان عنوان را به او دادهای، او دارای چنین مقامی نیست.
تجاوز به حریمِ کلمات در جامعۀ استبدادی چنان راحت انجام میشود که خیلی بهآسانی میتوان کلمۀ «پاپ» را -که مفهومی منحصر به فرد و هیچگاه در تاریخ دو تا نبوده است- اندکاندک بر هر عزایم خوان و دربان و کشیشی، اطلاق کرد و این تجاوز به حدود کلمات را تا آنجا گسترش داد که در هر روستایی چندین پاپ در عرض هم وجود داشته باشند. در زمان طاغوت، چنین شایع بود که یکی از مشاهیر فرنگ را با پول گزافی که به او داده بودند، وادار کرده بودند که در سر میز شام نطقی در محامد ذات مبارک همایونی بکند و او، به زبان انگلیسی، اما با معیار فارسی شناور ما، گفته بود:
این قانون اصلی است محسوس و ملموس که در این دو نوع جامعه جاری و ساری است و هرچه بیشتر در اعماق این موضوع تحمل کنید میدان تجربی این مشاهده را گستردهتر میبینید؛ به ویژه که از کلمات محسوس و ملموس قدری پا را فراتر بگذارید و به قلمرو واژگانی وارد شوید که ذاتاً میدانی برای تجاوز دارند، اتفاقاً «مجاز» و متافورای یونانی هم از همین تجاوز به وجود آمده است.
همانطور که در جامعۀ استبدادی میتوان به حقوق افراد تجاوز کرد به حدود کلمات هم میتوان تجاوز کرد، و همانطور که در جامعۀ برخوردار از آزادی و قانون به حقوق افراد نمیتوان تجاوز کرد، به حدود کلمات هم نمیتوان تجاوز کرد. از این روی زبان قلمروی است که از مطالعۀ در آن، میتوان به حدود رعایت حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی موجود در آن جامعه پی بُرد. و اگر کسی باشد که در این اصل ساده که از فرط ظهور ممکن است تاکنون بر او مخفی مانده باشد شک کند ما با او هیچ بحث و جدلی نداریم.
اکنون به یاد ندارم که در کجا خواندهام ولی یقین دارم گفتار یکی از حکیمان بزرگ چین است که گفته است: «روزی اگر زمامِ اصلاح جامعه را به من بسپارند، نخست زبانِ ایشان را اصلاح میکنم.» گویا مقصود او نشان دادن همین رابطۀ استبداد اجتماعی و شناور شدن زبان است. …
… هرقدر جوامع برخوردار از اندیشۀ دمکراسی باشند زبانشان از شناوریهای تند بر کنار است و هرقدر استبدادی باشند به همان میزان زبانهاشان شناور است. این مقدمه قدری طولانیتر از ذی المقدمه شد ولی از آنجا که نکته بسیار مهمی است و روزی باید بر اساس آن کتاب و کتابهایی نوشته شود، از نوشتن این سطور دست باز نداشتم و اکنون برمیگردم به ذی المقدمه که آن نگاهی بود به ارتباط این شناوری کلمات در جامعه استبدادی و انعکاس آن در تطور مدیحههای شعر فارسی و به طور کلی ادبیات درباری.
هرکس با شعر فارسی کوچکترین آشنایی داشته باشد و مدایحِ رودکی را با مدایح فرّخی و مدایح فرّخی را با مدایح انوری سنجیده باشد، شناور شدن کلمات را از حوزۀ قاموسی آنها در مسیر این سه دورۀ تاریخی آشکارا مشاهده خواهد کرد: در شعر رودکی تجاوز به حدودِ کلمات بسیار اندک است، زیرا جامعۀ سامانی جامعهای است تا حدِّ زیادی برخوردار از قانون و آزادی. و من اینجا دموکراسی را به معنی شناخته شده در فلسفه سیاسی غرب و مبانی سیاست ارسطو و جمهور افلاطون یا اندیشههای هگل و مارکس و لاک و رسوب کار نمیبرم، بلکه دوری از زور و قلدری را دموکراسی و آزادی مینامم و طبعاً زورگویی و ظلم را استبداد.
در تاریخ اجتماعی ایران، عصر سامانی و به ویژه در قلمروِ فرمانروایی سامانیان کمتر نشانهای از زورگوییهای اجتماعی دورۀ غزنوی وجود دارد و با همۀ استبداد غزنویان استبداد مذهبی سلاجقه بسی بیرحمانهتر از استبداد غزنویان است، … بر روی هم قصاید مدحی انوری از اوج ستایشگریهای درباری است و اوج شناور شدن زبان مدیح در شعر فارسی و از این نکته میتوان پی برد که جامعه ایرانی عصر سلجوقی در متمرکزترین دوران استبداد خویش به سر میبرده است. … میتوان با آمار نشان داد که شناوریِ کلمات در فاصلۀ عصر سامانی تا سلجوقی به اوج خود میرسد، زیرا استبداد چنین حرکتی دارد …
شناور بودن زبان هیچ ربطی به زایندگی زبان ندارد، شک نیست که زبان انگلیسی در عصر حاضر -به دلیل هزار عامل فرهنگی و سیاسی و اقتصادی- زایندهترین زبان جهان است، ولی ممکن است به اعتبار عارضۀ «شناور بودن» با زبان فلان کشور عقبماندۀ نیمهمُرده در زنجیر استبداد در اعماق قارۀ سیاه قابل مقایسه نباشد؛ یعنی زبان آن کشور از زبان انگلیسی شناورتر باشد. شناور شدن زبان اصلاً شاید یکی از دلایل نازایی زبان باشد. زیرا زایایی از خواص رشد اجتماعی و فرهنگی است و شناور شدن از لوازم عقبگرد و فروماندگی. وقتی زبانی حرفی برای گفتن ندارد، با شناور کردنِ کلمات خود، خودش را گول میزند که من حرف تازهای دارم میزنم در صورتی که هیچ حرف تازهای ندارد. …. شناور شدن زبان نشانۀ فقدانِ اندیشههای فلسفی و عقلانی در زیربنای جامعه است. و جامعهای که در آن اندیشۀ حکیمان و فرزانگان نقشی نداشته باشد، به ناگزیر بازیچۀ خودکامگان و عوامفریبان است.“




